کـــــافــه آرامش

گاهی باید نوشت ...

ماه بلند

 

"بعضی چیزها آنقدر دست نیافتنی هستند که فقط بعد از مرگ میتوانی به آنها دست پیدا کنی " این  آخرین جمله پدر بزرگ بود که گفت. این را گفت بعد به سمتی کج شد و مُرد. وقتی که مُرد ، چشمهای ور قُلنبیده اش به جای نامعلومی خیره مانده بود . آنقدر آنجا ماند تا اینکه دستی از بالا آمد و آنرا با خود برد. 

شبها ، درست زمانیکه همه جا تاریک میشد ، پدر بزرگ بالا میرفت و چشم به آسمان میدوخت. هر زمان که ماه  با نور زیبای محسور کننده اش مثل الماس در تاریکی میدرخشید ، پدر بزرگ لبخند بر لب مرا صدا میزد و  با صدای خش دارش میگفت :" نگاه کن پسر جان نگاه کن ! عشق واقعی آنجاست " 

من هم ماه را نگاه میکردم و بعد نگاهم را بر چشمان بزرگ و درشت پدربزرگ میانداختم که همچون ماه کوچکی میدرخشید .مثل عاشقی که معشوقه اش را از دور دید میزند. معشوقی زیبا اما دست نیافتنی .

خیلی وقت است که پدربزرگ دیگر در این حوض لجن گرفته نیست. من در تنهایی خویش در یک چهاردیواری با کاشی های آبی رنگ روزها را سر میکنم تا شب هنگام بلکه ماه را ببینم . زیرا خوب میدانم که پدربزرگ اکنون کنار ماه نشسته و از آن بالا به من لبخند میزند.

 

                                

  

                   پلکی بزن ای مخزن اسرار که هربار               فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

                   هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم                 اندوه بزرگیست چه باشی،چه نباشی

 


 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

بعضی چیزها

 

یکی از روزهای زمستان است. بدون آنکه برفی باریده باشد مثل خیلی چیزهای دیگر  هوا سرد است . حالا من هم در خیابانهای یخ زده شهر قدم میزنم و به این موضوع فکر میکنم که  آدم در یکسال چه چیزهایی را فراموش میکند ؟ شاید بعضی عادتها شاید بعضی از آدمها و شاید چیزهایی که از اهمیتی کمتری برخوردار هستند همگی فراموش شوند . ولی چیزهای خیلی ساده ای هم هستند که فراموش نمیشوند ، مثل بعضی خاطرات ، بعضی قهوه خوردنها و بعضی رفتنها .

                                                             *****

یک سالی میشد که به "کافه دنج *"سر نزده بودم . "کافه دنج" جایی متفاوت از  تمام کافه های دیگر این شهر  بود ،جایی که  خاطرات زیادی را در آن رقم زده بودم .کافه پاتوق همه جور آدمی بود . از آدمهایی با ژست روشنفکری که از آن  فقط تیپ و قیافه و سیگار کشیدنش را بلد بودند تا چندتا بازیگر نه چندان معروف و دختر پسرهای خیلی معمولی که هر روز در کوچه خیابان میبینی شان و از فرط معمولی بودنشان هیچ جایگاهی در ذهنت ندارند . و حالا من بعد از یک سال دلم هوای آنجا را کرده است . 

سر خیابان  که میرسم تابلوی قهوه ای رنگی با آن نوشته سفیدش جلب توجه میکند. نوشته ای با خطی کج "کافه دنج " را جوری نمایش میدهد که انگار "کافه رنج "خوانده میشود. 

نمای بیرون کافه مثل سابق است  همان شیشه های دودی بلند با ترکیبی از دیوارهای آجری و پنلهای ام دی اف به رنگ ماهگونی  که بین پنجره ها کار شده بودند و در ورودی چوبی به طرح درب خانه های قدیمی روستایی.

جلوی درب که میرسم ،دختر جوانی به همراه مرد مسنی از کافه خارج میشوند . بوی تند سیگار و قهوه لحظه ای در فضا میپیچد. چیزی در درونم دوباره مرا به وسوسه می اندازد . 

وارد کافه میشوم. تعدادی میز خالی با صندلی های لهستانی و چندتایی دختر و پسر جوان در فضایی تاریک  با نور ضعیف به همراه آهنگی ملایم از "لئونارد کوهن"  همگی سعی میکنند تا مرا به گوشه ای از خاطراتم  پرتاب کنند.

چشم که میچرخانم فرهاد را پشت کانتر میبینم . فرهاد  کافه چی اینجا است . سرش را پایین گرفته و به چیزی که از اینجا مشخص نیست نگاه میکند . نزدیکش که میشوم  از زیر عینک طبی اش نگاهی به من میاندازد و  چشمانش را ریز میکند . انگار در قفسه تاریک ذهنش به دنبال پرونده چهره آشنایی میگردد. خوشبختانه این جستجو دو ثانیه بیشتر به طول نمیکشد .دقایقی بعد فرهاد فنجانی از قهوه ماکیاتو را بر روی میز میگذارد و پس از یک گپ و گفت کوتاه  در حالی میز را ترک میکند که من کنار پنجره قدی رو به خیابان با سیگاری روشن  تنها نشسته ام .

 راستش حالا دیگر یکسال از آخرین باری که دیدمش میگذرد. همینجا و درست کنار همین پنجره . او حرف میزد. چیزهایی میگفت که در نظرم غیر قابل قبول بود ولی برای نظرش احترام قائل بودم  .استخوان ترقوه اش از کنار پیراهنش بیرون زده بود و من توجه ام به برجستگی آن جلب شده بود . پکهای سنگین را یکی یکی از سیگارم میگرفتم .  لبهایش با رژ قرمز رنگ و ته زمینه صورتی هماهنگی خاصی با  پوست سفیدش داشت. حرفهایی از رفتن و مهاجرت و آنور آب و خوشبختی میزد. به نظرم همه اینها بهانه بود. آدم وقتی کم می آورد میرود وقتی که دیگر چیزی در چنته نداشته باشد ، حالا هرجا که شد . فقط دوست دارد که نباشد.به چشمانش نمیتوانستم نگاه کنم . آخر میترسیدم که من هم کم بیارم .

صدای خنده بلندٍ دختری از ته کافه به گوش میرسد . هنوز "لئونارد کوهن " به آرامی میخواند . چشم در کافه میگردانم . فرهاد با یک مشتری گرم صحبت است. پسری با هیکل گولاخ **دست در گردن دختری نحیف  انداخته به گمانم اگر همینطور ادامه بدهند گردن ظریف دختر زیر فشار آن ترافیک عضله خواهد شکست.  کمی از قهوه مینوشم و به این فکر میکنم که آدمها چه بی تناسب با هم جفت میشوند. 

باور اینکه دقیقا یکسال از این صحنه شبه رمانتیک میگذرد، برایم سخت است. اینکه پس از یکسال برای زنده کردن خاطره کسی اینجا آمده ام که کم آورد و رفت ولی خیلی چیزها را جا گذاشت. حتی آن چیز اگر یک لبخند ساده  باشد. قهوه ام را با یاد او سر میکشم و در میان دود سیگارم غرق میشوم.

                                                           *****

صدای همهمه و خنده در کافه باعث میشود که دیگر صدای آرام  "لئونارد کوهن " را نشنوم . نفس عمیقی میکشم . احساس میکنم ریه هایم از فضای غمبار کافه پر شده اند . از کافه بیرون میزنم. هوا سرد است . درست مثل روزی که رفت.

 


 "کافه دنج"*: شاید همچین کافه ای وجود داشته باشد .

"گولاخ**:در ترکی به معنای گوش و در اصطلاح عامیانه به آدمهایی که هیکل ورزشی و عضلانی دارند میگویند.من فکر میکنم چون کشتی گیر ها گوشهای شکسته دارند، منشا این اصطلاح از آنجا باشد.(البته فکر میکنم )

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

هدیه

 

 راستش دیشب حین دیدن یک فیلم سینمایی به این نتیجه رسیدم که فیلمها را از روی واقعیت می سازند . یک درام عاشقانه ،یک حادثه تاریخی ، یک تریلر ترسناک و حتی فیلمهای علمی تخیلی هم از روی واقعیت و یا برمبنای حقیقت ساخته میشوند . 

درامهای عاشقانه هر چقدر هم کلیشه ای هم باشند ولی واقعیت دارند.  خیلی از ماها به انواع مختلف آنها را تجربه کرده ایم . مثلا در جایی از مترو به گوشه ای خیره مانده ایم و به فلان موضوع عشقولانه فکر کرده ایم ، آنقدر که زمان و مکان را از یاد برده باشیم . یا در هوایی بارانی ، ابری و آفتابی  بالاخره با کسی خاطره ای چیزی داشته ایم  که بشود با فیلمهای هالیوودی به غیر از صحنه های جفتگیری حرفه ای آنها ،  آن خاطرات را زنده کرد.

حوادث تاریخی  هر چقدر هم دستخوش تحریف شوند بالاخره ریشه در واقعیت دارند .در هر صورت تاریخ را فاتحان  مینویسند .

در مورد تریلرهای ترسناک هم نیز بالاخره در دنیا هر کسی از چیزی میترسد . از سوسک گرفته تا ارواح خبیث ،چیزی پیدا میشود که بشر از آن بترسد . اصولا هر چیزی که چندش آور یا ناشناخته باشد ترسناک به نظر می آید .

شک نکنید که موضوعات علمی تخیلی هم واقعیت بشر را در زمان آینده به نمایش می گذارد . تکنولوژیهایی که بالاخره به کار آدمی خواهند آمد تا با موجودات فضایی به نبرد بپردازند . ( من شدیدا به موجودات فضایی موذی اعتقاد دارم )

                                                              *********

دیشب فیلم "The Gift" را به همراه همسرم نگاه میکردم . جدای از بعضی صحنه ها و حتی بازیها میتوان گفت فیلم قابل تحملی بود . کل موضوع فیلم بر یک نکته پافشاری میکرد . نکته ای که به نظرم خیلی مهم آمد  و حتی مرا به فکر انداخت . اینکه رفتار نادرست در قبال دیگران  چگونه شخصیت و اساسا زندگی  یک آدم را دستخوش تغییر میکند. من در جامعه ای بزرگ شده ام که بارها در  آن اخبار خشونت ، تجاوز ، زورگویی و ...  را بارها شنیده و یا حتی دیده ام . ولی غافل از این بوده ام که از خود بپرسم  کسی که چنین اجحافی در حق آن شده است الان در چه حالی هست؟

شاید موضوع فیلم هیچکدام از موارد گفته شده نباشد اما در مورد ظلمی صحبت میکند که برخی با توجه به موقعیت خود از آن استفاده میکنند .

فیلم به خوبی شخصیت کسی را که در کودکی در حقش اجحاف شده را به نمایش گذاشته است . 

صحنه ای که در زندگی روزمره ما نیز آشنا به نظر میرسد که چطور با داشتن قدرت کلام میتوان فکری مسموم را در ذهن دیگران حک کرد و متعاقب آن زندگی کسی را دگرگون نمود.

یکی از کاراکترهای فیلم شخصی است پریشان حال و دروغگو و در عین حال به دنبال انتقام .مرد شبح وار در زندگی شخص اجحاف گر  نفوذ میکند به طوریکه ابتدا با فرستادن هر روز هدایایی به منزل وی زندگی خصوصی او را دچار تزلزل میکند.

پایان فیلم هم به خوبی پایان بندی شده است . در کل فیلم روانشناسانه و متوسطی است ولی از نظر من به موضوع جالب و بکری پرداخته شده است . 

                    

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

فصل محبوب من

وقتی مغزت پر از کلمات باشد ولی دستت در نوشتن ناتوان ، میتوان گفت که گرفتار یک جور درد شده ای . 

مدتی میشود که گرفتار این دردم ولی علتهای دیگری هم دخیل بودند که به علت مربوط نبودن به بحث از آنها میگذرم . 

و اما  بعد از مدتها این صفحه غبار گرفته را باز کردم و تصمیم گرفتم بر این درد چاره ای بیابم .

 

 راستش نوشتن چاره خیلی از دردهاست . حتی میتوانی عقده های درونی ات را هم خالی کنی. مثلا بر در و دیوار توالتهای عمومی میتوانی از کسانی که ناراحتی فحش بنویسی و علاوه بر سبکی جسم از لحاظ روحی نیز سبک شوی .  

 برای کسانی که  در زندگیشان رنج میکشند ، نوشتن را توصیه میکنم . خودم به این توصیه عمل میکنم و با خودم میگویم " حالا شاید چیز شاخی ننویسم ولی بالاخره که دارم مینویسم "  . 

 

                                                      *****

میخواستم درباره برف پاییزی چیزی بنویسم که سرمای آن مرا حسابی کله پا کرد و الان که اینها را مینویسم  آبریزش بینی  و سردرد  امانم نمیدهد . من هیچ وقت پاییز را جدی نگرفته ام . یعنی آنقدری که برای زمستان سفیدم بی تاب هستم برای پاییز زرد چیزی به ذهنم نمی آید .  در تاریکخانه ذهنم  به جز یکی دو خاطره  مبهم عاشقانه چیز دیگری نیست  . به همین علت پاییز برای من هیچ وقت جالب نبوده. شاید به خاطر همین کم توجهی من به آن باعث انتقام این فصل اسرارآمیز از من میشود . 

این همه گفتم تا پیش در آمدی باشد بر این جمله " که فصل محبوبم ، زمستان سپیدم گرچه سردی ولی همیشه در خاطراتم گرم مانده ای ، پشاپیش منتظرت هستم "

 


 پاورقی: این چند وقته یا مریض بودم یا کسل بودم یا خسته ولی الان احساس بهتری دارم :I

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

دریا

 

دریا کنار آمده ست 

و توهنوز نه 

ساحل را قدم می زنم 

دریا وعده داده تو کنار می آیی

باد بوی موهایم را عاریت گرفته 

تا به دست هایت برساند 

شاید کنار بیایی ....

                                "سیمین شیرالی "

 




 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

گربه زرد خال خال پشمی

آخرین باری که گربه زرد خال خال پشمی را دیدم همان موقعی بود که سبیلهایم به واسطه بالغ شدنم تازه زیر لب جوانه زده بود و من پشت فرمان ماشینی نشسته بودم که عزیز دردانه پدرم بود. قطعا پدرم به یک نوجوان خام تازه سبیل در آورده هیچگاه اعتماد نمیکرد که کلید سواری عزیزش را به او  بدهد . بلکه این من بودم که طی یک عملیات دشوار و غیر ممکن کلید ماشین را از جیب پدر که خواب بود دزدیده  بودم و حالا داشتم با دردانه پدر گاز میدادم. 

داشتم میگفتم که آخرین باری که گربه مذکور را دیدم درست لحظه ای بود که  تخته گاز اتوبان خلوت و تازه بازگشایی شده در محلمان را با سرعت سرسام آوری طی میکردم که ناگهان چیزی میو کنان در ماشین شروع کرد بالا و پایین پریدن و من که حسابی ترسیده بودم در یک لحظه کنترل ماشین را از دست دادم و عربده زنان با گاردیل کنار اتوبان تصادف کردم . بعد از تصادف  هیچ خبری از گربه نبود و نه جنازه ای از او پیدا شد. در آن تصادف دماغم شکست.وقتی  به همه میگفتم مقصر یک گربه بود با خنده ای محو برایم سر تکان میداد که "آره تو راست میگی ". مخصوصا پدرم که بیشتر از اینکه برای من ناراحت باشد برای ماشین عزیزش که حالا  مچاله شده بود اشک میریخت و وقتی که میگفتم مقصر گربه بود میتوانستم خشم و فحش را از چشمهای تر و قرمز پدرم تشخیص بدهم .

سالها گذشت و آن گربه دستگیر نشد و همین طور راست میرفت تو ماشین مردم کمین میکرد که سر بِزَنگاه میو کنان رانندگان بد بخت برگشته را غافلگیر کند و از مسیر منحرف ، و بعد از مچاله شدن ماشین هیچ اثری از او به جا نمی ماند. 

ده سال بعد آن گربه زرد خال خال پشمی را دیدم . زردی اش کم رنگ تر شده بود و خالهایش هم به خاکستری گراییده بود . پشمهایش ریخته بود و زیر چشمهایش چروک داشت. توی پارکینگ خانه دیدمش . جوری نگاهم میکرد که انگار داشت میگفت : " هی تو چقدر قیافت آشناست؟" 

و من هم جوری بهش زل زده بودم که "هی تو همونی نیستی که داشتی به کشتنم میدادی ؟"

چند دقیقه ای به چشمهای هم زل زدیم . او اصلا پلک نمیزد. با خودم نقشه های پلیدم را مرور کردم . حالا دیگر وقت انتقام بود. آروم یک قدم به سمتش بر داشتم . ولی او همانجا نشسته بود و هیچ تکانی نمیخورد. 

وقتی خودم را بالای سرش رساندم  زیر چشمی نگاهی  به من انداخت و گردنش را کج کرد و روی زمین دراز کشید . با پا یه تکون کوچک بهش زدم .هیچ حرکتی نکرد. نمیدانم چقدر طول کشید تا فهمیدم که بنده خدا خیلی وقت است که مُرده  . شاید این دمه آخر میخواسته از من حلالیت بطلبد . با دفن جسدش در  باغچه به روحش ادای احترام کردم و  به سمت خانه راه افتادم  و بدین ترتیب کابوس چند ساله خال خال پشمی من هم به پایان رسید . 


 پاورقی : بنا به دلایلی که فقط بلاگفا از آنها سر در می آورد مجبور شدم که این پست رو دوباره بزارم  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

مرگ زل میزند

 

نيمه هاي شب بود كه با صداي گريه پسرم كه از اتاق ديگر مي آمد بيدار شدم. سعی کردم با تلنگر زدن به همسرم او را بیدار کنم ولی  او  در خواب سنگينی بود.

از روي تخت بلند شدم . صدای گریه او به صورت مداوم از اتاق کناری به گوش میرسید . به هر زحمتی بود با چشمانی خواب گرفته به  سمت اتاق بچه رفتم.  درب اتاق را باز كردم . ولی هيچكس در اتاق نبود! حتي اثري از وسايل و اسباب بازیهاي پسرم نبود.ترس تمام وجودم را فرا گرفت. به قسمتهای دیگر خانه سر زدم ولی هیچ اثری از بچه نبود !

نگران به سمت اتاق خواب برگشتم . همسرم را از خواب بيدار كردم . با صدايي لرزان به همسرم گفتم :"پسرمون ؟ پسرمون تو اتاقش نيست ؟"

همسرم در حاليكه چشمهايش را ميماليد با صداي خش دار ي گفت :" پسرمون ؟!"

در حاليكه با دو دست همسرم را تكان ميدادم  تقریبا با صدای بلند گفتم  : "آره پسرمون ! تو اتاقش نیست! داشت گریه میکرد ولی الان خبری ازش نیست "

همسرم دستهايم را پس زد در حاليكه پتو را بر روی خودش میکشید  به حالتي طعنه آميز گفت :" خواب دیدی عزیزم! ما اصلا بچه نداریم !"

مات و مبهوت نگاهش كردم . همسرم در زير پتوي نرمش دوباره بخواب رفت . 

چراغ را خاموش و  از اتاق بيرون آمدم . برایم خیلی عجیب بود  چطور من در آن لحظه احساس کردم که فرزندی دارم؟  کاملا مطمئن بودم که صدا را به طور واضح شنیده ام . آنقدر واضح که تا لحظه ورود به اتاق بچه میتوانستم صدا را بشنوم .

چراغهای خانه  را خاموش کردم . تنها نور قرمز رنگ آباژور  بود که قسمتی از خانه را روشن کرده بود . 

تصویر چهره ام بر روی آینه کنسول کنار پذیرایی همانند شبحی قرمز رنگ به نظر میرسید . ذهنم درگیر این ماجرا شده بود شاید واقعا همه چیز یک خواب بوده ، یک کابوس . 

کمی در پذیرایی قدم زدم . کم کم باور کردم که این اتفاق خواب بوده است . به سمت اتاق خواب رفتم.همسرم خواب بود . بر روی تخت به صورت طاقباز دراز کشیدم. نفس عمیقی کشیدم. چشمانم را به آرامی بستم. نمیدانم چقدر زمان گذشت ولی ریتم نفسهایم سنگین و نامنظم شده بودند . وجود چیزی را بر روی سینه ام حس میکردم . چیزیکه باعث نامرتب شدن نفسهایم شده بود . چشمانم را که باز کردم  . بچه ای بر روی سینه ام نشسته بود و با چشمان بی روحش به چشمانم زل زده بود . میخواستم فریاد بزنم ولی نتوانستم . تمام بدنم بی حس شده بود . احساس کردم آخرین دقایق زندگی ام را سپری میکنم. از چشمان پسر بچه وحشت کرده بودم . سعی کردم به چشمانش نگاه نکنم . آخرین چیزی را که  دیدم ساعت دیجیتالی روی میز کنار تخت بود که ساعت 3:23 را نشان میداد .

ناگهان همه جا تاریک شد و من از خواب پریدم . تمام وجودم را عرق سردی در بر گرفته بود .نفس عمیقی کشیدم و از اینکه تمام این اتفاقات کابوسی بیش نبود ،خوشحال بودم .  همسرم همچنان خواب بود . دوباره دراز کشیدم و به ساعت دیجیتالی کنار میز نگاه کردم . ساعت 3:22 را نشان میداد . 

 


پاورقی:داستان ترسناک نوشتن هم تجربه جالبیه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

قصه آدمها

 

اندکی بعد از غروب ، درست وقتیکه هوا شروع میکند به تاریک شدن، مجید ویولونش را که ساعتی قبل کوک کرده بر میدارد و در خیابانهای شهر شروع بنواختن میکند. با هر حرکت آرشه بر روی سیمهای ویولنش آهنگی غمگین در فضای کوچه های شهر میپیچد و این مجید است که انگار با هر نوایی غمهایش را در قالب نتهایی نامرئی در فضا می پراکند. 

چرخ زندگی در این شهر هرگز از حرکت باز نمی ایستد . شب هنگام چراغ مغازه ها و رستورانهاست که روشنایی خود را به رخ تاریکی شب میکشانند .مردم در تب و تاب و حرکت هستند . عده برای نان و عده ای نیز برای زنده نگه داشتن خاطرات .

اکنون مجید جلوی رستورانی شیک ایستاده تا شاید دل مشتریان پولدارش را به رحم آورد . مجید چشمانش را میبندد و به جمله ای که هر روز و هرشب تکرار میکند می اندیشد :" کاش منم پولدار بودم ، کاش من هم زندگی خوبی داشتم ..."

و دوباره این صدای ساز مجید است که در فضای سنگین شب طنین انداز میشود .

ایرج  پیرمردی است شیک پوش و تقریبا هفتاد ساله . موهای سرش تنک و سفید هستند . مردی که تمام عمرش را در پی کسب مال و ثروت بوده است و حالا درست زمانیکه در اوج شهرت و ثروت است با احساسی ناشی از تنهایی خود را جلوی رستوارنی میبیند که سالها مامن او و همسرش بوده است  و حالا در پنجاهمین سالگرد ازدواجش در حالیکه دیگر سالهاست همسرش از این دنیا رخت بر بسته است به رسم و عهد هر ساله اش دوباره عمل میکند و باز بر سر همان میزی مینشید که روزگاری با همسر با وفا و زیبایش مینشست . با هربار باز و بسته شدن درب رستوران نوای غمگین ساز در رستوران میپیچد. ایرج با خود زمزمه میکند : " مرجان غم تو آخر مرا خواهد کشت ..."

و قطره اشکی از گوشه چشم پیرمرد به پایین میغلتد به یاد یاری که دیگر نیست و او را با خاطراتش تنها گذاشته .

مینا دختری جوان  با موهای بلوند و روسری قرمز رنگ در میز کناری ایرج نشسته است . تنها و مضطرب به موبایلی نگاه میکند که انگار قرار نیست هیچگاه زنگ بخورد . مینا برای چندمین بار با شماره ای تماس میگیرد ولی جز صدایی منقطع چیز دیگری نمیشنود . بار دیگر مینا به آخرین پیامی که فرستاده مینگرد ." عزیزم ساعت نه تو رستوران منتظرتم "

ولی انگار این انتظار هیچگاه به پایان نخواهد رسید . مینا ساعتی  بعد از رستوران خارج میشود . روبروی او مجید است که با سازش انگار قرار است شب غمگینی را  برای مینا رقم بزند . مینا به آرامی به سمت ماشینش که چند متر آنطرف تر پارک کرده راه می افتد . صدای زنگ کوتاه موبایلش شاید نشاندهنده پیامی است از کسی که ساعتها منتظر دیدنش بود . " عزیزم تولدت مبارک من کارم طول کشید مجبورم تا دیر وقت در شرکت بمانم "

صفحه روشن موبایل در چشمان خیس مینا مات میشود.

ایرج حالا روبروی درب رستوران ایستاده و بر روی سبد خالی مجید اسکناس درشتی میگذارد و  از او درخواست آهنگی را میکند که همیشه یاد آور خاطراتش بوده اند. مجید به آرامی آرشه را برروی ویولونش میکشد پیرمرد با چشمان خیس پشت فرمان ماشینش مینشید و به آرامی میگرید.

مجید بار دیگر چشمانش را میبندد و به نتهایی فکر میکند که در آسمان تاریک شهر به پرواز در آمده اند . اینبار اشکی از شوق گوشه چشمانش نقش بسته و مجید خوشحال از اینکه خانواده اش یک شب را گرسنه سر بر بالین نخواهند گذاشت . 

 


 پاورقی :قصه آدمها قصه عجیبی ست  !

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

شیشه

 

بین من و تو  فقط  یک شیشه بود . شیشه ای که گاهی مات میشد و گاهی آنقدر تمیز که تو را زیباتر از همیشه میدیدمت . برای رسیدن به تو تنها مانع من فقط یک شیشه بود . برای لمس تو باید این شیشه میشکست. ولی من جرات نکردم . نمیدانستم که دلتنگی هایم در پس شیشه خواهند ماند . درست مثل همان روزی که رفتی و باران باریدن گرفت و تو هیچگاه از پس شیشه اشکهایم را ندیدی .

 

 

 

 


 پاورقی : از اینکه دوستانم را دوباره اینجا میبینم خوشحالم :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

تابستان

 

من خیلی وقتها دلم چیزهایی میخواهد که شاید داشتن آنها یاد آور چیزی در گذشته هایم باشد. مثلا دوست دارم در چله تابستان زیر آفتاب گرم بستنی یخی لیس بزنم و هربار که زبانم بر آن شی رنگی منجمد شده برخورد میکند لذت مضاعفی از آن ببرم. یا دوست دارم درست وسط ظهر و نه قبل و بعد از آن آلو خشک و لواشک ترش بخورم . شاید با آمدن تابستان نوستالژی کودکانه که هنوز هم در وجودم بزرگ نشده به سراغم آمده و چیزهایی را از من طلب میکند که دیگرشوق آن در من مرده است. 

میخواهم بگویم تابستان فصل عشق بازی است فصل بستنی خوردن و آب بازی و دوستان خوب پیدا کردن .. 

 


 

 پاورقی : خواستم وبلاگم را با نوشتن چیزی به اصطلاح استارت بزنم. نمیخواهم چیزی را گردن کسی بیاندازم ولی احساس میکنم چیزهایی که دوستشان داشته ام را از من دزدیده اند :(

پاورقی دو : یادمه اسم وبلاگمو عوض کرده بودم ولی مثل اینکه از سرنوشتم نمیتونم فرار کنم .این وبلاگ فعلا با نام کافه آرامش به حیات خود ادامه خواهد داد تا ببینیم چی میشه :)

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

....

  

 تقریبا دیگه نا امید شده بودم تا  بلاگفا دوباره را اندازی بشه. امروز به طور اتفاقی وارد سایت شدم  و از اینکه دوباره اینجا راه اندازی شده است خوشحالم ولی ناراحتم بابت چیزهایی که از دست دادم . امیدوارم دوباره دوستانم را دوباره اینجا ببینم 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط H@mid   | 

شبگرد


بر لبه تخت نشسته ام .اتاق تقریبا تاریک است و نور زرد کم رنگی که از سمت خیابان می تابد ازلابه لای پرده عبور کرده و  بر روی قسمتی از صورت زیبایش جا خوش کرده است . پنجره اتاق نیمه باز است و گاهی نسیمی از لای پنجره در اتاق میوزد و  با هر نسیم پرده های اتاق نیز به پرواز در می آیند و او نیز از خنکی نسیم ،پاهایش را به سمت شکم جمع میکند و من همچنان به او خیره نگاه میکنم .لبخندی بر لبانش نقش بسته است .انگار که رویای شیرینی را میبیند او در رویای خودش شاید خواب کسی یا چیزی را میبیند که برایش خوشایند است و بی خبر از من که در کنارش نشسته ام و من به زیباترین چهره ای که حالا در خواب عمیقی است نگاه میکنم. سکوت اتاق فقط با صدای اتوموبیلی که از خیابان در حال گذر است میشکند و بعد از چند ثانیه دوباره سکوت بر اتاق حکم فرما میشود و او همچنان بر روی تخت خوابیده است .

از کنار تخت بلند میشوم  و در تاریکی شب گشتی در خانه میزنم . همه چیز مثل سابق است و همه وسایل مثل همان روزها در سر جای خود هستند . وچند قاب عکس دونفره از من و او در کنار هم و یک قاب عکس بزرگ از من که درست بر روی میز کنار تلویزیون که در اطرافش چند شمع نیمه سوخته خاموش قرار گرفته اند ، دیده میشود. از اینکه عکسم هنوز هم بر روی میز قرار گرفته خوشحال هستم و میدانم که هنوز هم مرا دوست دارد. 

به سمت اتاق خواب بر میگردم و دوباره بر لبه تخت مینشینم. اینبار از لبخند بر روی لب خبری نیست . انگار که آن رویای شیرین به کابوسی برایش تبدیل شده باشد در خواب چندین بار اسم مرا فریاد میزند و ناگهان از خواب بیدار میشود.من همچنان او را نگاه میکنم. قطره اشکی در گوشه چشمانش جمع میشود .میخواهم او را در آغوش بگیرم ولی دستانم از او میگذرند و من  فراموش میکنم که خیلی وقت است که مُرده ام.




+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت   توسط H@mid   | 

...


به یاد داری هنوز

همان درخت را

که بر تنه اش بود یادگاری ما 

برگهایش خشکیدند

به یاد داری هنوز 

روز رفتنت را 

که خیس بود چشمان ما 

بعد از تو نیز

اشکهایم خشکیدند



پاورقی: نمیدونم اسم این متن رو میشه شعر گذاشت یا نه !


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت   توسط H@mid   | 

بعد از ظهر برفی


نیم ساعتی میشد که برف شروع کرده بود به باریدن.مریم با یک دست چمدان برزنتی یشمی رنگ را که حالا دیگر سنگین تر هم شده بود به دنبال خود میکشید و  دست دیگرش در جیب پالتوی بلند قهوه ای رنگش بود و هر چند دقیقه یکبار جای چمدان را با دست مخالف عوض میکرد تا اندکی بتواند دستانش را گرم کند.  شال سرمه ای رنگش را یک دور کامل روی گردن و دهانش چرخانده بود تا اندکی از سوز سرما در امان باشد. مریم سرش را بالا گرفت  و خیابانی را که به همراه درختان بلند پوشیده از برف شده بودند را نگاهی کرد انگار که خیابان تا ابد امتداد داشت .با خود گفت : دیگه چیزی نمونده  این خیابون رو هم رد کنم میرسم به خونه "عالیه ". 

عالیه دوست صمیمی  دوران دبیرستانش بود.او  چند سال پیش از شوهرش طلاق گرفته بود  و تنها زندگی میکرد.عالیه همیشه در مهمانی یا جمع دوستان که میشد در مورد تساوی حقوق و زن و مرد حرف میزد . مریم بعضی مواقع با او هم نظر بود و بعضی مواقع هم میگفت : نه عالیه جون این جوری هم که تو میگی نیست ! ولی عالیه در جواب مریم میگفت : مریم جون ! مردا همشون سر و ته یه کرباسن !  یکی بهتر از تو پیدا کنن  میرن دنبالش. 

مریم هر دفعه که این حرف رو از دهان عالیه میشنید به فکر فرو میرفت و با خود میگفت : نکنه امیر هم این کار رو بکنه ! نه امیر من رو دوست داره اون هیچ وقت به من خیانت نمیکنه .

مریم نگاهی به ساعت مچی که بندهای طلایی رنگ داشت  انداخت . نزدیک 6 بعد از ظهر بود و هوا هم تاریک شده بود . هر از گاهی اتوموبیلی از کنارش که میگذشت بوقی هم برایش میزد و مریم به هوای اینکه شاید امیر باشد که به دنبالش آمده به ماشین و راننده نگاهی میکرد ولی اثری از امیر نبود.سرما دستانش را کرخت کرده بود. مریم برای لحظه ای می ایستد و دستانش را به صورت کاسه در آورده و به داخل آن ها میکند و چند باری دستانش را بهم میمالد. دوباره یاد حرفهای عالیه می افتد که میگفت :

_به مردا نباید رو بدی جونم. خودشون هر جور که بخوان میگردن بعد به ما که میرسه شروع میکنن به امر و نهی کردن . فلان لباس رو نپوش فلان کار و نکن .ای گور بابای این زندگی. الان به خدا من خیلی راحتم . از هر چی مرد هم که دنیا هستش بدم میاد اصلا حالم بهم میخوره .

مریم با خودش گفت : عالیه راست میگفت  الان منم همینطورم از هر چی مَرده بدم میاد .

بعد یاد امروز افتاد که امیر را دید در ایوان خانه  با موبایلش  صحبت میکرد و هر چند ثانیه خنده های ریزی میکرد و به آرامی به مخاطب پشت خط  چیزهایی میگفت و وقتی مورد بازخواست مریم قرار گرفت امیر در جوابش گفته بود: یعنی من با هر کی حرف میزنم باید به تو بگم ؟ دیگه از این کارات خسته شدم.

 بعد از اینکه دعوا بالا گرفت مریم همانجا چمدانش را جمع کرد و از خانه بیرون زد ولی امیر هیچ تلاشی برای برگرداندن مریم نکرد.

 قطره اشکی از گوشه چشم مریم به پایین صورتش سُر میخورد.انگشتهای پایش داخل بوت قهوه ای رنگش بی حس شده بودند. چیزی نمانده بود که چند باری زمین بخورد ولی هر بار قدمهایش را  با همدیگر هماهنگ میکرد.بُغضی گلویش را میفشارد . دوست داشت که گوشه ای بنشیند و گریه کند. دیگر چیزی به انتهای خیابان نمانده بود با خودش گفت : خدا کنه عالیه خونه باشه .

ناگهان صدای موتور سیکلتی مریم را به خود آورد . راکب موتور سیکلت پسر جوان  و شکم گنده ای بود که نایلونی بر سرش کشیده بود و با چشمانش سر تا پا مریم را بر انداز میکرد و با اشاره چشم به مریم می فهماند: که بیا سوار شو.مریم با یک دست چمدان بزرنتی و با دست دیگرش بند کیف چرمی اش را محکم میفشارد  و ناگهان با صدای بلند فریاد میزند : برو گمشو ! چی از جون من میخوای . پسر جوان هم چند تا فحش نثار مریم میکند و از آنجا دور میشود. مریم در حالیکه با چشمان غمگین دور شدن موتور سوار را نظاره میکند باز  یاد امیر و حرفهای عالیه می افتد .

_عالیه راست میگفت همه مردا سر و ته یه کرباسن.

بالاخره مریم به انتهای خیابان رسید . حالا دیگر خانه  عالیه را میدید .به نزدیک خانه که رسید چراغهای طبقه دوم که  عالیه در آنجا زندگی میکرد ، خاموش بودند .چند باری زنگ خانه را به صدا در آورد ولی کسی جواب نداد. مریم با دلی غمگین به آنطرف خیابان و درست  روبروی خانه عالیه که پارک کوچکی بود رفت.  روی نیمکتی را به اندازه خود و چمدانش پاک کرد و بر روی سطح سرد نیمکت نشست.  مریم با چشمانی غمگین  هر ماشینی را که از داخل کوچه عبور میکرد را از اول تا آخر کوچه با چشمانش تعقیب میکرد. چند باری هم به سرفه افتاد.  بیست دقیقه ای گذشته بود ولی خبری از عالیه نبود که ناگهان  اتوموبیلی کنار خانه عالیه توقف میکند . عالیه به همراه مردی از ماشین پیاده میشوند صدای خنده های عالیه سکوت کوچه را در هم میشکند عالیه دست در کمر مرد کلید را در قفل در میچرخاند و با مرد غریبه وارد ساختمان میشوند در حالیکه مریم به دانه های برفی که به آرامی از زیر نور تیر چراغ برق عبور میکردند نگاهی می اندازد و با صدای بلند شروع میکند به گریه کردن.



پاورقی : این داستان متفاوت ترین داستانی بود که تا الان نوشتم دوست دارم که نظرات شما رو در مورد این داستان بدونم چون برام خیلی مهمه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت   توسط H@mid   | 

در آستانه سی و دو سالگی


در نیمه های یک شبِ سردِ زمستانی ،در سالهای نه چندان دور ، صدای وَنگ وَنگ کودکی در یکی از بیمارستانهای تهران پیچید. این کودک هم مثل هر کودک دیگر ، نه به اراده خود بلکه به اراده پدر و مادرش خمیر مایه اش شکل گرفت تا بعد از نه ماه لگد پرانی در شکم مادر، چشم به این دنیا بگشاید تا از طعم تلخیها و اگر چیزی هم از شیرینی های روزگار  مانده بود نیز بچشد. حالا سی و دو سال از آن نیمه شبِ سرد ِ شاید برفی گذشته . در این سالها خیلی چیزها تغییر کرده . آن کودک قد کشید و بزرگ شد و درس خواند و کار کرد و ازدواج کرد ولی هنوز همان کودک کوچکی است که با دیدن توپ دلش هوری پایین میریزد و دنبالش میدود. تصور دویدن نعره غولی به دنبال یک توپ کوچک کار سختی نیست . او  اکنون در یک نیمه شب  سردِ زمستانی دست به قلم شده تا سردترین جشن تولد دنیا را در وبلاگِ خود گرامی بدارد...




+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت   توسط H@mid   | 
مطالب قدیمی‌تر